X
تبلیغات
فقر و بدبختی

پادشاه

پادشاهى در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.از او پرسید: آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت: آری اى پادشاه. اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد

 

 

اما این حکایت را من ادامه می دهم. از زبان پادشاه :

 

پادشاه فراموش نکرد.پادشاه خلف وعده نکرد. پادشاه به قصر رفت. کمدش را به هم ریخت. اولش فقط قول لباسی را به آن پیرمرد داده بود که گرم باشد اما وقتی خوب فکرش را کرد دید لیاقت چنین سربازی  لباسی که فقط گرم باشد نیست.باید زیبا و برازنده او هم باشد. پادشاه هی گشت گشت گشت. پادشاه سرش را بالا آورد : خورشید بالا آمده بود !!!



from LAst-knight 

written By:Fares.N   |   Time:0:42   |   Date:Sun 12 Jun 2011   |   | 

Far away from home

تا به خودم آمدم دیدم یکی چشم بند گذاشت رو چشمام و گفت تو با تمام خودت به جز چشمانت در اینجا تنها خواهی ماند و عذر زحمت خواست و رفت...سرمایی که به استخوان هایم معنای پوچی بخشیده بودند یاداور تنهایی من شدند..نخواستم چشم بند را بر دارم چون تاریکی حقیقت روبه روب من بود و من همیشه در فرار از اون....دوان دوان به جاده ی مقابلم با فریاد و اشک چنگ می زدم تا یک نشان از یک ذی حیات به من بدهد.اما جز عرق سرد بر پیشانی چیز دیگری حاصل نبود....پس ایستادم و بغض را با نا امیدی غورت دادمناگهان در چاله ای افتادم..اون چاله حکم محکومیت تنهایی من بودنه درد...پس تا تونستم گریه کردمو کمک خواستم.بعد ساعاتی آرام شدم و خودم رو از اون چاله ی نه چندان عمیق بیرون آوردم.وقتی بیرون آمدم درد را در کنارم احساس کردمو او به من خوشامد گفت و من بی اختیار به استقبالش رفتم و گونه هایم از قطره ها ی اشک برای سپاس گذاری از همراهی او با من سرازیر بود...فریاد دگر معنا نداشت...با آه و ناله و بغض در خلوت تنهایی خودم رفتم به امید اینکه در چاله ای بزرگتر نیفتم

 

written By:Fares.N   |   Time:20:12   |   Date:Fri 25 Jan 2008   |   | 

ناگهان

من کسی هستم که بهشت را زمانی شناخت که خود را اسیر دوزخ روزمرگی و یکنواختی میدانست کسی که دوزخ را وقتی شناخت که میتوانست از بهشت و ازادی مطلق لذت ببرد .. دو چیز میتواند ادمی را از تحقق بخشیدن به رویاهایش باز دارد :اینکه تصور کند رویاها غیر ممکن هستند یا با یک گردش ناگهانی فلک درست زمانی که هیچ انتظارش رو ندارند ببینند که تحقق انها ممکن شده است در این لحظه ناگهان هراسی بر سر می اورد . هراس از راهی که ادم نمی داند به کجا می انجامد. از زندگی سرشار از مبارزه های نا شناخته از احتمال نا پدید شدن همه چیزهای که ادم ها به ان عادت کرده اند.. ادم ها میخواهند همه چیز را تغییر دهند و در همان حال مایلند همه چیز همان گونه که هست بماند....

written By:Fares.N   |   Time:23:55   |   Date:Mon 17 Dec 2007   |   | 

سپهر در بی کران

در را که باز کرد آرام نگاهی بهم انداختند.کاوه پالتویی بر تن داشت با گامهای سرد به سمت میز رفت صندلی را جلو کشید و نشست درست روبه رویش، کیفش را زمین گذاشت.سلام کرد ،جوابی نشنید.سپهر چشمهایش رنگ سابق را نداشت.بی رمق شده بودند. رگهای ریز به رنگ خون در گوشه‌هایشان خودنمای میکردند. نگاهش افسرده بود.

سلام کردم

- چی شد از من یاد کردی؟

ما رفیق بودیم.دوست بودیم. من فقط اومدم تورو ببینم.قبلا" وقت گرفته بودم. و امروز هم کلی از کارهام عقب میافتن.اینها فقط بخاطر توئه.میفهمی؟ ما قبلن شریک بودیم.تو مثل برادر من بودی.من اومدم تا باهات حرف بزنم.نمیخوام بگم فقط بخاطر توست.من خودمم نیاز داشتم با کسی صحبت کنم.و هم حرفهاتو بشنوم.

-من خوبم.حرفی ندارم.

نگفتم بدی.با من حرف بزن.چی شد؟ چی شد شرکت رو ول کردی؟ منو تنها گذاشتی؟ همه چی رو خراب کردی ؟خودت اینجا رو انتخاب کردی؟ چی تو سرت بود؟ به چی فکر میکردی؟

-باید سوژه ی تو هم باشم؟

این حرف رو نزن.بگو چی تو کلت بود؟ چرا...؟

-حالم از تو هم بهم میخورد.از اون شرکت هم بهم میخورد.از خودمم .از همه هم متنفر بودم.حالا پاشو تا اعصابم...

آروم باش. گوش کن. من هم تازگی ها ریختم بهم. ما قدیما زیاد با هم بحث میکردیم یادته؟اوف. چقدر از شهرزاد میگفتم و برات درددل میکردم.

-هنوز هست؟

نه.رفت.بره.بهتر.اواخر ریخته بودم بهم .تقصیر من بود.تقصیر خود من.من فکر میکنم نیاز دارم کنارت باشم.مثل قدیما.برای همین اومدم اینجا.برام حرف بزن.نیاز دارم به آرامش.حرف بزن.

-هه.. میدونستم.همون اولش میشد حدس زد آخر شما دو تا رو. مثل همیشه میگم اگر لیلی و مجنون هم به هم میرسیدن آخرش همین بود. عشقی وجود نداره.فقط دوران رویای نرسیدن بهش لذت بخشه ،باقیش وابستگیست و بس.

کاوه لبخندی زد و رضایت در چشمانش شکل گرفت.ادامه داد: داری حرف میزنی.آخ... یاد قدیما می افتم.بگو سپهر بگو...

-هیچ چیز اونقدر بزرگ نیست که بشه عاشقش شد.عشق هم زاییده ی ذهن انسانه.مثل باقی تخیلات. مثل خدا .هیچ زنی اونقدر نیست که بشه عاشقش بود مگر اینکه تو در ذهنت چنین رویایی بسازی و وقتی که به واقعیت اون برسی ،بخونیش،بشنویش و در آغوشش بگیری تازه عیبهاش رو لمس میکنی.و اگر لمس نکنی تو هنوز در توهمی .مردها هم همینطور.هیچ قهرمان خوشپوش راستگویی هم روی زمین وجود نداره.اینها رو زنهای خیالباف میبینند و به گوش ما میرسه.از همشون بیزارم.مرد ها ، زن ها ، آدم ها.

اما تو چطور خدا رو انکار میکنی؟ من بارها وجودش رو لمس کردم.من بارها ازش خواستم و بدست آوردم.

-خدا ! هه... مسخرست. تو میخوای با یک کله گنده دعوا بگیری.یک گردن کلفت رو میبری همراهت.میگی پشت دیوار بایسته و تو بری جلو و هروقت احساس کردی داری کتک میخوری و از پسش بر نمیای اون بیاد کمکت. تو اطمینان بنفس و قدرت میگیری و کله گنده ایی رو که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردی میزنی. بعد برمیگردی و میبینی بابایی رو که آورده بودی همراهت اصلن نیست و نبوده ! حالا آیا زور اون بابا بوده که تو طرف رو زدی؟ نه تو فقط با خیال وجود اون قوت قلب گرفتی.خدا همینه.تو به خودت اعتماد نداری . در ذهنت موجودی از بیرون میسازی.خدایی نیست. روحی نیست.ابلیسی وجود نداره.همه ی اینها یک وجب مغز است که میسازد موجودات واهی رو.

نمیتونم.این رو نمیتونم قبول کنم.یک چیز ماورای انسان وجود داره.

-انسان همیشه باید به موجودات واهی خارجی تکیه کنه. نمیدونم چرا.یک تار رو در نظر بگیر.سیمهای تار به تنهایی صدای شیوایی ندارن. اما وقتی روی کاسه تار نصب میشن با یک اشاره ازشون صدا میشنوی.درسته؟در حقیقت کار کاسه تقویت و ارتعاش صداست. این فقط یک انعکاسه.صدا از سیمه.درست میگم؟با تو ام !

کاوه دستش را روی میز گذاشته بود و تکیه گاه سرش کرده بود.یکه خورد: آره گوشم با توست. داشتم فکر میکردم به حرفات.

پس صدا از سیمه نه از کاسه ی تار.تو هم وقتی دعا میکنی تقاضای درونیت رو به دنیای خارج می آری. اون چند برابر میشه و به تو برمیگرده. تو فکر میکنی اون خداست.مگر میتونیم منکر بشیم که روانشنسها هم ازین ترفند استفاده میکنن؟ جمله های تاکیدی. تو وقتی به یک روانشناس بگی احساس میکنم انسان ضعیفی هستم میگه روی یک کاغذ بزرگ بنویس من قوی هستم.به دیوار اتاقت بزن و هر روز چند بار تکرارش کن.تا این جمله وحس به ضمیر ناخودگاه القا بشه.حالا در برابر مشکلات بزرگتر یک منبع الهیات میسازیم در ذهن.به اون ایمان می آریم و با او درددل میکنیم.ما با خودمون حرف میزنیم.درسته؟

نمیتونم جوابت رو بدم.نمیتونم قبولش نداشته باشم.

-من نمیخوام اینکار رو کنی.فقط بحث کردیم.دنیا از دیدگاه هر فرد یک شکله و تمام این اشکال در همون یک وجب مغزی که گفتم دور میزنه.یعنی همه چیز توهمه .کافیه یک کلت خونگی به من بدی تا به مغزت شلیک کنم.اونوقت خواهی فهمید نه خدایی هست نه شیطانی! نه روحی و نه ماوراء طبیعتی. من سرم درد میکنه ،دیگه حوصله ندارم حرف بزنم.

تو قبلا" چند بار خودکشی کردی.چرا اینجا اینکار رو نمیکنی؟

-ارزش نداره.دیگه به کشتن خودم فکر نمیکنم ولی به کشتن دیگران چرا. عقاید و نگاه من به زندگی خیلی فرق میکنه.اینقدر از انسانها متنفرم که دلم میخواد تموم کارهایی رو که میکنن بر عکس انجام بدم.چون اونها احمقن.

حالت خوب نیست؟

چرا خوبم.تو خوب نیستی.دلم میخواد اگه اونها راه میرن من بشینم.اگر میخندن گریه کنم. اگر رو پاهاشون می ایستن من رو دستام بایستم. ببین.اینجوری....

سپهر خم شد و کف دستهایش را به زمین چسباند.سعی کرد پاهایش را بالا بزند و به میز تکیه دهد. تعادلش را از دست داد و سرش کف موزاییک خورد.روی زمین افتاد. از سرش خون می آمد.آرام ناله میکرد و بد و بیراه میگفت .چند نفر سفیدپوش آمدند دستهایش را گرفتند و از اتاق بیرون رفتند.کاوه گوشه چشمهایش کمی اشک جمع شده بود اما انگار قصد پایین آمدن نداشتند. جولوتر رفت و به پزشک روبه روی در که برگه ای در دستش بود و چیزی میخواند سری به نشانه ی تشکر تکان داد.

ممنون از وقتی که بهم دادید تا تنها باهاش صحبت کنم.شاید بزودی من هم میهمانتون بشم.

پزشک لبخندی زد و گفت قدمتان روی چشم. کاوه از سالن بیرون آمد و به نگهبان هم دستی تکان داد.روی سر در تابلوی نصب بود.در زمینه ی آبی رنگ آن سفید نوشته شده بود "آسایشگاه روانی شهید بهشتی"

written by :peyman..Tanx men

written By:Fares.N   |   Time:22:2   |   Date:Tue 30 Oct 2007   |   | 

شب اخر

شب آخر است امشب! باد خنكي مي وزد و برگهاي درختان را به رقص واميدارد. طنين صدايت در گوشم ميپيچد و وجودم را به لرز مي اندازد. نمي خواهم باور كنم؛ ديگر مال من نيستي! شب آخر است امشب! برگهاي خشك درختان بر زمين مي افتند و زير پاي هر مرد و نامردي خرد مي شوند! برق چشمانت مرا ميازارد و توان ديدن آنها را ندارم! نمي خواهم باور كنم؛ ديگر چشمانت مال من نيست! شب آخر است امشب! سكوت خانه با فرياد من شكست! ... چرا...چرا...چرا...؟! آخر چرا عشقم همچو دود از زندگيم رفت؟ چرا غريبه اي را همدم لحظه هايش نمود؟! چرا با غريبه اي آشنا شد و مرا به دست فراموشي سپرد؟! مگر او نبود كه مي گفت مرا دوست دارد؟ مگر او نبود كه مي گفت تا ابد كنارم مي ماند؟‌ پس چرا تركم كدر؟ شب آخر است امشب! توان ديدن او را در آغوش ديگري ندارم. توان و طاقت ديگر در زندگيم بي مفهوم شده اند. حتي صداي تيك تيك ساعت هم برايم زجرآور است. شب آخر است امشب! ساقي را فرا خوانده ام كه شراب مرك به من دهد تا به خواب ابدي فرو روم. شايد در خواب هق هق هاي بي اثرم به انتها رسند! شب آخر است امشب! در اين شب بي ستارخ تو كنار ديگري خفته اي و من به ياد تو زير خاك به خواب مي روم. همچو تو بي وداع مي روم. به اميد آنكه تو هم مثل من نفهمي. آري! شب آخر است امشب...!

written By:Fares.N   |   Time:19:28   |   Date:Wed 24 Oct 2007   |   |